سلام دوستان عزيز ممنون كه وقتتون رو براي خوندن مطالب وبلاگ من گذاشتيد
اين آدرس وبلاگ منه و من بيشتر اين وبلاگم را آپديت ميكنم
خوشحال ميشم كه به اين وبلاگم سربزنيد
هر كس مايل به تبادل لينك هست حتما به من خبر بده
منتظر نظرات محبت آميز شما هستم
فعلا باي باي
سلام دوستان ولادت فاطمه زهرا(س) را به تمام مادران عزیز تبریک میگویم


یک شاخه گل تقدیم به تمام مادران دنیا

بقیه عکس ها در
منتظرم ....










یکی از افسران امپراتور دل خوشی از شیوانا نداشت. روزی مقابل جمعیت دهکده شروع کرد به شیوانا دشنام دادن و بد وبیراه گفتن. در عین حال همراه سربازانش شمشیر به دست مقابل شیوانا ایستاد، تا او و شاگردانش را وادار به واکنش و مبارزه کند. شیوانا قلمی از جیب درآورد و در سکوت به مدت یکساعت روی فضای خالی مقابلش جیزی را با دقت نوشت. افسر امپراتور هاج و واج به این حرکت شیوانا خیره شد و با مسخرگی و لودگی از او پرسید: "می بینم روی باد مطلب می نویسی! می توانی بگویی چه نوشتی!؟" شیوانا لبخندی زد و گفت: "اول آنچه به من گفتی را جمله به جمله نوشتم و بعد هم جوابهایی برای تک تک حرف هایی که زدی نوشتم!" افسر امپراتور با مسخرگی گفت: "ولی استاد!! جواب های شما را باد با خودش برد و دیگر هیچ کس نمی تواند آنها را بخواند!" شیوانا با لبخد گفت:" حرف های تو را هم باد برد! مگر برایت نگفتم که اول حرف های تو را نوشتم و بعد جواب های خودم را! بادهر دو تا را با خودش برد!" شیوانا این را گفت و بی اعتنا به دشنام های افسر امپراتور راه خود را گرفت و رفت.



همه آدم ها با هم برابرند، اما پولدارها محترم ترند. همه آدم ها با هم برابرند، اما بچه هاي بعضي ها بيكار نمي مانند. همه آدم ها با هم برابرند، اما توجه به بعضي ها واجب تر است. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضي ها مقدم ترند. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضي قوميت ها بدبخت ترند و برخي برترند. البته تبعيضي در كار نيست. در كل همه آدم ها برابرند، اما بعضي ها برابرترند!!!!

باور کنيد نيروي آدمي، بي کران است. باور کنيد هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست باور کنيد که از عشق آفريده شده ايد، پس عشق را بيافرينيد. باور کنيد خورشيد به خاطر شما طلوع مي کند. باور کنيد خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود، ولي بندگان او چرا! باور کنيد لايق بودن هستيد. باور کنيد که اکنون مهم ترين لحظه است. باور کنيد که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد. باور کنيد که شما هم مي توانيد. و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد، تا زندگي شما را باور کند!
يك هفته غيب شد، در را كه باز كرد همسرش بستش به توپ سرزنش. چیزی نگفت و با لبخند رفت خوابيد، تلفن زنگ زد. مادر همسرش از پشت خط گفت: "دخترم، شوهرت كليهاش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن!"
درويشي با اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود، پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: "جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند." و حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: "با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."

| من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: "نام خانمی که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟» من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام او را از کجا بايد میدانستم؟ من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد: "آيا سوال آخر هم در بارم بندى نمرات محسوب میشود؟" استاد گفت: "حتماً!!" و ادامه داد: "شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که می کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد." من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده ام. | |
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

